چهل سالگی

پشت سرم چهل سال زندگی مصرف نشده تلنبار شده و پیش رویم؟!!!
زندگی ایده آلم مرگ در چهل سالگی بود که امروز فقط یک روز مانده به از دست دادنش.
باور دارم زندگی کردن هنر است اما نمیدانم این هنر یادگرفتنی است یا همان وقت که نطفه آدم بسته میشود مثل یک گزینه درونی برای بعضی تیک میخورد برای بعضی ها نه.
در من تیک نخورد، در من آرزویی ریشه نکرد، خواستنی شکل نگرفت، در من ترس بود که هر روز روی ترس های قبلی تلنبار شد. آنچه که در کودکی آموختم نفرت از زندگی و نخواستن بود. یاد گرفتم خواستن مساوی است با دوست داشته نشدن مساوی است با طرد شدن. پس اگر میخواستم بپذیرندم باید روی همه خواستهایم خط میکشیدم و کشیدم. و اکنون در چهل سالگی خسته از چهل سال نخواستنم درست زمانی که نه توانی برای خواستنی مانده نه حوصله ای برای داشتنشان.
تازه تا اینجا جاهای خوب داستان بود، روزهای جوانی دیگر گذشته اند و این روزها دیگر روزهای میانسالی اند. چه بخواهم چه نخواهم فرصت زندگی به خودم نداده رسیدم به وسط راه. کاش هر چه کوتاهتر شود این روزگار میانسالی و به آخر نرسیده تمام شود….

Advertisements
نوشته‌شده در zozo | دیدگاهی بنویسید

تا باد چنین بادا

یک وقتهایی هم ک حالم خوب است بیایم و بنویسم که: حالم خوب است…

نوشته‌شده در zozo | دیدگاهی بنویسید

همراه اول

همیشه فکر میکنم بعد از یک خواب خوب حتما حالم خوب می شود یا بعد از یک سفر توپ روبراه میشوم…
اما نمیشود این خستگی تمام نمیشود…در لحظه لحظه خوابهایم و قدم به قدم سفر هم با من است…این خستگی روزبه روز خسته ترم میکند…

نوشته‌شده در zozo | دیدگاهی بنویسید

گل یا پوچ

انگار که دنیا میان این همه دست به دست کردنهایش گل زندگیت را گم کرده باشد و تو مانده باشی با مشتهایی باز و پوچ

نوشته‌شده در zozo | دیدگاهی بنویسید

من قدغن زن قدغن

یک عمر است یواشکی بوسیده ام، یواشکی عاشق بوده ام. حتی یواشکی پیراهن گلدار پوشیده ام و طنازی کرده ام. یک عمر است یواشکی زن بوده ام . بله، واقعیت این است که من یک زن یواشکی ام. جرات زن بودن ندارم، زیبا بودن و طنازی جسارت می خواهد، مرد را خواستن جرات میخواهد که من هیچ وقت نداشتمش.
به من فقط اجازه دادند در قالب یک زن مردانگی کنم مردانه زندگی کنم و این غیر ممکن ترین کار این هستی است که من هرروز انجامش می دهم.

نوشته‌شده در تنبلک | دیدگاهی بنویسید

اعتبار مجازی

هنوز اینجا را دارم اینجایی که حتی وقتی اینهمه روز میگذرد و سری نزده ام باز دلم بهش خوش است که هست. که مال خودم است و تمام نمیشود نمیرود ترکم نمیکند.

:: و فکر کن که چقدر دنیای واقعیت وحشتناک است وقتی اعتبار و اطمینانی که این صفحه مجاری برایم دارد هیچ موجود زنده دیگری در فضای واقعی ندارد.

نوشته‌شده در تنبلک | دیدگاهی بنویسید

حافظیه

هر دو عالم یک فروغ روی اوست…

نوشته‌شده در zozo | دیدگاهی بنویسید